تبليغاتX
سویتا*sevieta*























سویتا*sevieta*

بیصدا توی قوطی کبریت خوابیدم *میدانستم روزی مراهم *به آتش خواهی کشید

با یک دل بی قرار تنها ماندی

با خاطره های یار تنها ماندی

آواره ترین شاعر شهری سارا

با خون دل انار تنها ماندی

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 0:32 توسط سارا مومن|

موریانه که عاشق شد

چوب خورد

من هم که عاشق شدم

چوب خوردم

تو نه عاشق شدی

نه چوب خوردی

فقط موریانه وار

تاروپود عشق مرا به تاراج میبری

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت 11:6 توسط سارا مومن|

دیگر این ارتفاعهای گیج

مرا نمی ترساند

عمریست شکسته ام...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 14:53 توسط سارا مومن|

  یک قطره ی شرم یا  حیا جا بگذار

بر شیشه ی احساس کمی...ها....بگذار

صد باکره پشت پلکهایت رقصید

این باکره را بدون امضا بگذار

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 12:26 توسط سارا مومن|

چشمان مرا پشت سرت جا نگذار

آتش به دل خسته ی سارا نگذار

کامل شده ماه چهره ی من امشب

شبگرد بیا و بر شبم پا نگذار

          **********

دومش در آمد و تنها نگار را پیچاند

تمام فصلهای انتظار را پیچاند

دومش در آمد و با یک سبد بهانه ی سرخ

دل شکسته ی تنها انار را پیچاند

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 12:22 توسط سارا مومن|

فرهاد ترین سنگ شکن گم شده است

آواره ترین  مرد   وطن  گم   شده است

انگار  تمام   هستی ام    بر   باد  است

لب بوسه ی تو بر لب من گم شده است

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت 15:33 توسط سارا مومن|

میان بازوان منی ولی دلت تنهاست

                                            چه کس میان خلوت منو دریاست؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/20ساعت 19:16 توسط سارا مومن|

کمی به سبک من فکر کن

حتی اگر اندیشه ام سبک باشد

روزی آنقدر سبک از کنارت پرخواهم کشید

که یوسف ترین عطر پیراهنم

برایت به یادگار نماند

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 0:6 توسط سارا مومن|

آهوی وحشی ام ولی دشت بهشتم کو؟

فرهاد رام قصه ی زیبا سرشتم کو؟ 

از قامتم افتاده رعنایی و تن نازی

آن فال های خوب تو در سرنوشتم کو؟

نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 15:19 توسط سارا مومن|

تمام سیگارهای انتظار را کشیدم

ولی تو در مه آلود دود ها رفتی

وعطر سکوتت

آخرین هدیه ی ولنتاین من شد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 19:48 توسط سارا مومن|

 سرباز

مي زني از عشق

حالا كه تو پادشاهي و من

سرباز!!!

نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت 10:30 توسط سارا مومن|

سهم من از عشق هرگز نرسیدن شدو غم

                                                           همه ی رسیدن به عشق تقدیم شما

نوشته شده در شنبه 1390/05/01ساعت 11:16 توسط سارا مومن|

......دوستت دارم نه آنقدر که فرهاد قبیله ی غرورت باشم.......

گل های سرخ دامن مرا با خود برد

آخرین دست خط نازنینت ای عشق

و انار باغ گیسوان من زنگار شد

حالا سارا باشم یا نه چه تفاوت دارد؟؟؟

سبد انار دستان تو بود!!!

نوشته شده در شنبه 1390/05/01ساعت 11:15 توسط سارا مومن|

نور در هاون هر شهاب می کوبیدم

تا تماشای دو چشمان سیاهت

غزل ناب ستاره ها شود

من از عصیان نجیب گیسوان وحشی ات

جرعه می گیرمو پرنیان شب

جامه می درد میان بازوان آفتاب

و کمی قبل ورق خوردن شب

دختری که توی جالیز تماشایت به ساز بادها می رقصید

برای آرزوهای قشنگت هر شب

نور در هاون هر شهاب می کوبید!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/11ساعت 18:29 توسط سارا مومن|

دلم که پیمانه های خودش راشکست 

غزل غزل طوفان به سلامت دریا زدم

بی آنکه خاطرم باشد تو هم

قایق کوچک دریای منی...

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/11ساعت 18:21 توسط سارا مومن|

شب مهتاب گذشت

آن مه ناب گذشت

و تو از دورترین حادثه عشق به من دورتری

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/04/13ساعت 10:52 توسط سارا مومن|

دیگر انار هم

جواب غم سارا نمی دهد

لطفا کمی شراب انار...

نوشته شده در یکشنبه 1389/04/13ساعت 10:49 توسط سارا مومن|

خسته شده ام

آخر تمام ولنتاین ها برایت ادکلن خریدم

با این همه

هربار که از کنارم میگذری

بوی سیگارت مرا میکشد

نوشته شده در یکشنبه 1388/11/25ساعت 10:55 توسط سارا مومن|

مهربانی کن و این بار برایم

ناخنگیر بیاور

دیرگاهیست

ناخنهای تنهایی ام

بدجور بلند شده است

نوشته شده در شنبه 1388/11/10ساعت 17:8 توسط سارا مومن|

غم خوشبختی من

ماجرای دوئل مداد با کاغذ بود

وقتی که تنهاییش خط خورد

سپید مچاله ام کرد

و من شدم

تازه عروس آبهای رهگذر

نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 19:44 توسط سارا مومن|

شانه ی راه بریده است

این را همیشه تابلو ها به من می گفت

اما در جاده ی چشم های تو

هیچ تابلو یی خبر نداشت

شانه های راههایت اینچنین بریده است!!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 10:0 توسط سارا مومن|

دلم خیلی گرفته  

باورم نمیشه پسر خاله ی عزیزم یک هفتس که دیگه نیس

به چی فکر میکرد که لایق همچین مقامی شد نمی دونم فقط  

جاش خیلی خالیه!

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 17:1 توسط سارا مومن|

یک دست کت و شلوار برای دامادی

نه نه برای چشیدن طعم آزادی

میلاد جان تمام عمر پرهای نازت را

کجای قامت رعنای خودت جا دادی؟

*      *     *     *       *        *

تو می خندی و من گریانم از تو

تمام شهر را  نالانم از تو

یکی در جستجوی چهره ات بود

بیا عکس شهید لرزانم از تو

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 16:57 توسط سارا مومن|

مرد شب

بندو بارت را کمی تعمیر کن

دستهایم می خورد به استخوانهای تراش خورده و بی جان تنت

مرد شب لااقل اینبار کمی روغن بزن

چوب خشکیده ی لولای گلویت تا صبح

عقدنامه ی خودش را با هوا 

جشن می گیرد عروسی می کند

با قریچ قروچ خود خواب مرا به دار می آویزد!

مرد شب حالم بهم می خورد از........  

پشه ها توی هوا به ساز وحشیانه ی غم های من میرقصند!

تو که حالیت نمی شود سرت

زیر آهنی ترین پتوی خواب پنهان است

مرد شب حالم بهم می خورد از........  

تو که آدم نیستی دیو تاریکی ای وحشت مرگ

آن زمان که ساعت دیواری

یازده بار در خاموشی می خندد

و تمام کودکان باز مانده ی ادیسون

در میان خانه های شهر

بی صدا می میرند

قفل و زنجیر به پاداری و می آیی به سویم

شیشه ها هنوز از

سکته ی دیشب خود بی جانند

نیست دیگر راهی

خود شعله می شوم

تو فقط خاموش باش

 و خدا

صبح خاکستر از باد به جا مانده و تبدار مرا

آدم خواهد ساخت

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت 15:30 توسط سارا مومن|

دو سه تا چین پیشانی ات را  

چینهای دامن من هم باز نکرد

حتی اگر تا چین برایت می رقصیدم

باز هم نمی شکستی

سنگچین یخ بسته ی غرورت را!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت 15:12 توسط سارا مومن|

ترس من از

   بوسه های پنهانی ات بر پیشانی ام نیست

                      می ترسم

                                   ماه پیشانی شوم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:23 توسط سارا مومن|

همه بهانه بود که تکرار شوم به باد

از ازدحام سرخ معراج شقایق ها دلم گرفته بود

من تلخ تاراج خودم را می چکاندم تا

 بگویم  که شراب می خورده ام بی باک

 اندیشه ام فردای خاموش بلوری بود

که در رگهاش نور عشق÷اشیدم

 و در الماس احساسم طنین تاج شاهی داشت دنیایش

حالا میان سنگها نجابتی عریان به ساز اشک می رقصد

که شبخیز تمام رودها را هجله بندد

بی انکه با  تلخهاو یا شورها . . . !!!

که راز افسردگی تاراج من

 این میکده ی بی راهه رویان است   

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 6:22 توسط سارا مومن|

حس می کنم این باده در این بادیه احساس عجیبی است

مثل حسی که بلوغ از نوک پا تا نوک ناخن خدا پیدا کرد

نه ! نه!  حالا یادم آمد من

من سرگردان انجا بودم

پشت نمناکی خاموش و هوسناک کویر

جرعه جرعه مهربانی ام تو را مست شدو

دستهایت با هم همدست شد

آنشب شیطنت طوفان

دست از سر رقص قاصدکها برداشت

و تماشای دو چندان خدا با ماه و آن تندی سوزان شهابها

مثل ماجرای پروین شدن خوشه ی شب

همه را می خنداند

من تو را شعر شدم تا نفست گرم بماند در باد

و بیایدو مرا گیج تماشا کند و

آینه ی بهشت را ها کند و  نقد رسوایان رسوا کند

ناگهان دستهایت مست شد. . .  سرمست شد

شعرهایی که به ناخن امید روی هر صلیب حکاکی شدم

خیس شد بارید و این باده ی بی انکار شد

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 5:39 توسط سارا مومن|

دوباره  آمده ام تا پیراهنت را پاره کنم

که دستهای لرزان من دیگر از

تازیانه های نه تو

نمی ترسد

در چاه قلب من هزاران خدا

تو را نجات میدهد

بی انکه اسیر شبزده ی دخمه ها کندت

و از هجله ی گیسوان تو دست صدها زلیخا

کوتاه می شود

ارتفاع نجابت به پای چشمهایت

از کهنه ترین پیراهن خون آلود تو تا

 ابریشم زرباف پادشاهیت

همه را چون تن عریان انار ها

چاک چاک خواهم کرد

شاید

گستاخی چکیده از انگشتهای من

پیشه ی راهت باشد!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 5:25 توسط سارا مومن|

برف مي باريد و يلدا نام داشت

به ديدارم امدي

دو فنجان قهوه قجري لبهايت داشت

يكيش آري و ديگري

انچه مرا كشت

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 19:25 توسط سارا مومن|


آخرين مطالب
» دانه های دل من...
» تاراج عشق
» قله قله تا عشق...
» مسموم...
» چند رباعی تقدیم به تمام سارا هایی که تنها (دارا)ییشیان یک انار است...
» گم شده...
» با تو اما تنها...
» سبک بال
» کو؟....
» انتظار...

Design By : WeblogBartar.com