سویتا*sevieta*
بیصدا توی قوطی کبریت خوابیدم *میدانستم روزی مراهم *به آتش خواهی کشید
با خاطره های یار تنها ماندی
آواره ترین شاعر شهری سارا
با خون دل انار تنها ماندی
چوب خورد
من هم که عاشق شدم
چوب خوردم
تو نه عاشق شدی
نه چوب خوردی
فقط موریانه وار
تاروپود عشق مرا به تاراج میبری
مرا نمی ترساند
عمریست شکسته ام...
بر شیشه ی احساس کمی...ها....بگذار
صد باکره پشت پلکهایت رقصید
این باکره را بدون امضا بگذار
آتش به دل خسته ی سارا نگذار
کامل شده ماه چهره ی من امشب
شبگرد بیا و بر شبم پا نگذار
**********
دومش در آمد و تنها نگار را پیچاند
تمام فصلهای انتظار را پیچاند
دومش در آمد و با یک سبد بهانه ی سرخ
دل شکسته ی تنها انار را پیچاند
آواره ترین مرد وطن گم شده است
انگار تمام هستی ام بر باد است
لب بوسه ی تو بر لب من گم شده است
چه کس میان خلوت منو دریاست؟
حتی اگر اندیشه ام سبک باشد
روزی آنقدر سبک از کنارت پرخواهم کشید
که یوسف ترین عطر پیراهنم
برایت به یادگار نماند
از قامتم افتاده رعنایی و تن نازی
آن فال های خوب تو در سرنوشتم کو؟
ولی تو در مه آلود دود ها رفتی
وعطر سکوتت
آخرین هدیه ی ولنتاین من شد
مي زني از عشق
حالا كه تو پادشاهي و من
سرباز!!!
همه ی رسیدن به عشق تقدیم شما
گل های سرخ دامن مرا با خود برد
آخرین دست خط نازنینت ای عشق
و انار باغ گیسوان من زنگار شد
حالا سارا باشم یا نه چه تفاوت دارد؟؟؟
سبد انار دستان تو بود!!!
تا تماشای دو چشمان سیاهت
غزل ناب ستاره ها شود
من از عصیان نجیب گیسوان وحشی ات
جرعه می گیرمو پرنیان شب
جامه می درد میان بازوان آفتاب
و کمی قبل ورق خوردن شب
دختری که توی جالیز تماشایت به ساز بادها می رقصید
برای آرزوهای قشنگت هر شب
نور در هاون هر شهاب می کوبید!
غزل غزل طوفان به سلامت دریا زدم
بی آنکه خاطرم باشد تو هم
قایق کوچک دریای منی...
آن مه ناب گذشت
و تو از دورترین حادثه عشق به من دورتری
جواب غم سارا نمی دهد
لطفا کمی شراب انار...
آخر تمام ولنتاین ها برایت ادکلن خریدم
با این همه
هربار که از کنارم میگذری
بوی سیگارت مرا میکشد
ناخنگیر بیاور
دیرگاهیست
ناخنهای تنهایی ام
بدجور بلند شده است
ماجرای دوئل مداد با کاغذ بود
وقتی که تنهاییش خط خورد
سپید مچاله ام کرد
و من شدم
تازه عروس آبهای رهگذر
این را همیشه تابلو ها به من می گفت
اما در جاده ی چشم های تو
هیچ تابلو یی خبر نداشت
شانه های راههایت اینچنین بریده است!!!!!!!!
باورم نمیشه پسر خاله ی عزیزم یک هفتس که دیگه نیس
به چی فکر میکرد که لایق همچین مقامی شد نمی دونم فقط
جاش خیلی خالیه!
نه نه برای چشیدن طعم آزادی
میلاد جان تمام عمر پرهای نازت را
کجای قامت رعنای خودت جا دادی؟
* * * * * *
تو می خندی و من گریانم از تو
تمام شهر را نالانم از تو
یکی در جستجوی چهره ات بود
بیا عکس شهید لرزانم از تو
بندو بارت را کمی تعمیر کن
دستهایم می خورد به استخوانهای تراش خورده و بی جان تنت
مرد شب لااقل اینبار کمی روغن بزن
چوب خشکیده ی لولای گلویت تا صبح
عقدنامه ی خودش را با هوا
جشن می گیرد عروسی می کند
با قریچ قروچ خود خواب مرا به دار می آویزد!
مرد شب حالم بهم می خورد از........
پشه ها توی هوا به ساز وحشیانه ی غم های من میرقصند!
تو که حالیت نمی شود سرت
زیر آهنی ترین پتوی خواب پنهان است
مرد شب حالم بهم می خورد از........
تو که آدم نیستی دیو تاریکی ای وحشت مرگ
آن زمان که ساعت دیواری
یازده بار در خاموشی می خندد
و تمام کودکان باز مانده ی ادیسون
در میان خانه های شهر
بی صدا می میرند
قفل و زنجیر به پاداری و می آیی به سویم
شیشه ها هنوز از
سکته ی دیشب خود بی جانند
نیست دیگر راهی
خود شعله می شوم
تو فقط خاموش باش
و خدا
صبح خاکستر از باد به جا مانده و تبدار مرا
آدم خواهد ساخت
چینهای دامن من هم باز نکرد
حتی اگر تا چین برایت می رقصیدم
باز هم نمی شکستی
سنگچین یخ بسته ی غرورت را!!!!!!!!
ترس من از
بوسه های پنهانی ات بر پیشانی ام نیست
می ترسم
ماه پیشانی شوم
همه بهانه بود که تکرار شوم به باد
از ازدحام سرخ معراج شقایق ها دلم گرفته بود
من تلخ تاراج خودم را می چکاندم تا
بگویم که شراب می خورده ام بی باک
اندیشه ام فردای خاموش بلوری بود
که در رگهاش نور عشق÷اشیدم
و در الماس احساسم طنین تاج شاهی داشت دنیایش
حالا میان سنگها نجابتی عریان به ساز اشک می رقصد
که شبخیز تمام رودها را هجله بندد
بی انکه با تلخهاو یا شورها . . . !!!
که راز افسردگی تاراج من
این میکده ی بی راهه رویان است
مثل حسی که بلوغ از نوک پا تا نوک ناخن خدا پیدا کرد
نه ! نه! حالا یادم آمد من
من سرگردان انجا بودم
پشت نمناکی خاموش و هوسناک کویر
جرعه جرعه مهربانی ام تو را مست شدو
دستهایت با هم همدست شد
آنشب شیطنت طوفان
دست از سر رقص قاصدکها برداشت
و تماشای دو چندان خدا با ماه و آن تندی سوزان شهابها
مثل ماجرای پروین شدن خوشه ی شب
همه را می خنداند
من تو را شعر شدم تا نفست گرم بماند در باد
و بیایدو مرا گیج تماشا کند و
آینه ی بهشت را ها کند و نقد رسوایان رسوا کند
ناگهان دستهایت مست شد. . . سرمست شد
شعرهایی که به ناخن امید روی هر صلیب حکاکی شدم
خیس شد بارید و این باده ی بی انکار شد
که دستهای لرزان من دیگر از
تازیانه های نه تو
نمی ترسد
در چاه قلب من هزاران خدا
تو را نجات میدهد
بی انکه اسیر شبزده ی دخمه ها کندت
و از هجله ی گیسوان تو دست صدها زلیخا
کوتاه می شود
ارتفاع نجابت به پای چشمهایت
از کهنه ترین پیراهن خون آلود تو تا
ابریشم زرباف پادشاهیت
همه را چون تن عریان انار ها
چاک چاک خواهم کرد
شاید
گستاخی چکیده از انگشتهای من
پیشه ی راهت باشد!!!!!!!!
به ديدارم امدي
دو فنجان قهوه قجري لبهايت داشت
يكيش آري و ديگري
انچه مرا كشت
| Design By : WeblogBartar.com |



